تبليغاتX
تنها برای تو می نویسم

تنها برای تو می نویسم

....
+ نوشته شده در  ساعت 1 PM  توسط دختری که هیج کس و جز تو نداره  | 

از نو شروع می کنم.اخر تو فردایی!!!

از نو شروع می کنم.اخر تو فردایی!!!

امروز

به پایان می رسد

از فردا چیزی برایم نگو!

من نمی گویم:

فردا روز دیگری است

فقط می گویم:

تو روز دیگری هستی

تو فردایی

همان که باید بخاطرش زنده بمانم ...

+ نوشته شده در  ساعت 12 PM  توسط دختری که هیج کس و جز تو نداره  | 

تو رفتی

شهر در تو سوخت

باغ در تو سوخت

اما دو دست جوانت

بشارت فردا

هر سال سبز می شود

و با شاخه های زمزمه گر در تمام خاک

گل می دهد

گلی به سرخی خون

با یک شکوفه

با تو

من آغاز می کنم

حماسه بزرگ عشق را

+ نوشته شده در  ساعت 12 PM  توسط دختری که هیج کس و جز تو نداره  | 

تو می دانی٬کسی نمی داند! بانو

تو ماه را

بیشتر از همه ما دوست می داشتی

و حالا

ماه هر شب

تو را به یاد من می آورد

می خواهم فراموشت کنم

اما این ماه

با هیچ دستمالی

از پنجره ها پاک نمی شود

 

+ نوشته شده در  ساعت 12 PM  توسط دختری که هیج کس و جز تو نداره  | 

............
+ نوشته شده در  ساعت 11 PM  توسط دختری که هیج کس و جز تو نداره  | 

خطوط موازی

خطوط موازی

 

پسرکی در کلاس ریاضی به گفته معلم دو خط موازی روی کاغذ کشید
آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشان
تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولی گفت: ما می توانیم
زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لرزید. خط اولی گفت:
و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ. من روزها کار می کنم.
می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم یا خط کنار
یک نردبان. خط دومی گفت من هم می توانم خط کنار یک گلدان چارگوش
گل سرخ شوم یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت
خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی داشته باشیم.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند.
دو خط موازی لرزیدند. به همدیگر نگاه کردند. و خط دومی زد زیر گریه
خط اول گفت: نه این امکان ندارد. حتما یک راهی پیدا می شود. خط دومی
گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم.
و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ
خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا می شود که
مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون
خزید از زیر در کلاس گذشتند. و وارد حیات شدند. و از آن لحظه به بعد
سفر های دو خط موازی شروع شد. آنها از دشت ها گذشتند..... از صحرا های
سوزان.... از کوه های بلند.... از دره های عمیق.... از دریا ها.... از شهرهای
شلوغ.....
سال ها گذشت و آن ها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضی دان به آنها گفت:
این محال است هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب
می کنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم. اگر می شد قوانین
طبیعت را نادیده گرفت دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت:
از من کاری ساخته نیست. دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو
عنصر غیر قابل ترکیب هستید اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید همه مواد
خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت شما خود خواه ترین
موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما مساوی است با نابودی جهان.
سیارات از مدار خارج می شوند کرات با هم برخورد می کنند نظام دنیا از هم
می پاشد چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت:
متاسفم جمع نقیضین محال است. و بالاخره به کودکی رسیدند کودک فقط یک
جمله گفت: شما به هم می رسید. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی
می کرد خط اولی گفت: بیا وارد آن بوم نقاشی شویم در آن حتما آرامش خواهیم
یافت و آن دو وارد دشت شدند. روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش
نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد و آنها دو ریل قطار شدند که از
دشتی می گذشت و آن جا که خورشید سرخ آرام آرام پائین می رفت سر دو
خط موازی عاشقانه به هم می رسید

+ نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط دختری که هیج کس و جز تو نداره  | 

یکی را دوست میدارم

آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …

او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…

او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است…

یکی را دوست میدارم …آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …

قلبم او را دوست میدارد و من  هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم…

یکی را دوست میدارم ، همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با

خود به دشت دوستی ها  برد…او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش
 
مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…

یکی را دوست میدارم ، همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم

زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …

یکی را دوست میدارم ، همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من

آموخت…اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …

او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم

می باشد…آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…

آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…یکی را دوست میدارم ،
 
او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ،

بمان و تسلیم  احساسات  پاک من باش…می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم....

می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است .....

ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای ستاره

درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من  و در پایان ای همدم زندگی من

،با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را دوست میدارم… فقط تو را…!

+ نوشته شده در  ساعت 6 PM  توسط دختری که هیج کس و جز تو نداره  | 

گریه نکن

گریه نکن

من هنوز چیزی نگفتم
که تو طاقتت تموم شد
باقیشم بگم میبینی
گریه هات کلی حروم شد

من که آسمون نبودم
اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو
بخدا اون یه بیگناهه

باز که ابری شد نگاهت
بغضتم واسم عزیزه
اما اشکاتو نگه دار
نذار اینجوری بریزه

حال من خیلی عجیبه
دوست دارم پیشم بشینی
من نگاهت بکنم تا
تو چشام عشقو ببینی
تو چشام عشقو ببینی

بدجوری دیوونتم من
فکر نکن این اعتراضه
همیشه نبودن تو
کرده این دلو کلافه


میدونم فرقی نداره
واست عاشق بودن من
میدونم واست یکی شد
بودن و نبودن من

اولش گفتم یه حسه
یا یه احترام ساده
اما بعد دیدم یه عشقه
حد و اندازش زیاده

بیا و مثل گذشته
جز به من به همه شک کن
من بدون تو میمیرم
بیا و بهم کمک کن

من هنوز چیزی نگفتم
که تو طاقتت تموم شد
باقیشم بگم میبینی
گریه هات کلی حروم شد

من که آسمون نبودم
اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو
بخدا اون یه بیگناهه....

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 6 PM  توسط دختری که هیج کس و جز تو نداره  | 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 6 PM  توسط دختری که هیج کس و جز تو نداره  | 

کاش می تونستم بفهمم که با خودش چی فکر می کرد وقتی که اون روز تصمیم گرفت با من حرف بزنه .... کاش می تونستم بفهمم  که نگاهش چی می گفت وقتی که به چشمام خیره شده بود... کاش می تونستم بفهمم که با خودش چی می گفت اون روز که انگشتامو توی دستش فشار می داد... کاش می تونستم بفهمم که تو مغزش چی می گذشت وقتی بهم گفت دوستم داره ... کاش می تونستم بفهمم که چرا وقتی بوسیدمش چشماش رو اروم بست ... کاش می تونستم بفهمم که چرا انقدر بهم محبت می کنه.... کاش می تونستم بفهمم چه بر او گذشت که  وجود تب دارم رو غرق بوسه کرد، وقتی در اغوشش از هیجان "اّه" کشیدم ... کاش می تونستم بفهمم که چرا این همه سوالهامو بی جواب گذاشت وقتی ازش خواستم که برام دلیل بیاره..... کاش می تونستم بفهمم چی ... چرا... چگونه.....

 

 روزی که رفت ؛ همه چی رو فهمیدم.

+ نوشته شده در  ساعت 3 AM  توسط دختری که هیج کس و جز تو نداره  |